
خیلی دلم میخواد بنویسم ...اما انقدر پر ام که نمیدونم از کجا و چطور! حتی نمیدونم دارم چکار میکنم ... نمیتونم ... انگار لال شدم ... هرکار میکنم نمیشه ... بغض اینروزا داره خفم میکنه من خیلی سخت دارم میجنگم ... خستم و کسی نیست که بهم امیدواری بده پس برای خودم تو نوت استیک هایی که طرح طبیعت و اسمونن مینویسم خودمو تشویق میکنم و امیدواری میدم و میزنم جلو چشام باشن ... تا هربار دیدم بدونم یکی هست اون خودمم امروز یاس عزیزم منو برد حرم ... بخوانید...
ادامه مطلب
دیشب خواب پدربزرگم رو دیدم و یادمه پیامی رو بهم گفت که به بابام بگم و الان هرکار میکنم یادم نمیاد ... حتما الان به خودش میگه عجب سراغ خنگی رفتم ...صبح که بیدار شدم 6 حاضر شدم و وچون نوبتمون بود خونه مادربزرگم بخوابیم صبح اونجا بودم داشتم صبحانه میخوردم که مادربزرگم بیدار شد و حس کردم بد نگام کرد ... من چقدر هنوز ازش بدم میاد و تنها حسم بهش ترحمه و بس! اگر میرم پیشش اول برای رضای خدا و دوم چون برای بزرگ شدن پدرم ممکنه زحمت کشیده باشه و من هیچ حس دیگه ای بهش ندارم و تمام احترامی که میزارم فق...
ادامه مطلب