شادمانی بی سبب ...

متن مرتبط با «یه وقتایی» در سایت شادمانی بی سبب ... نوشته شده است

یه چیزایی مثل زهر ...

  • نیلوبلاگ

    باید ترک تعلقات کنم :(( یه چیزایی رو باید مثل زهر بخوری تا جواب شیرین بهت بده ... کم کم دارم خیلی چیزا رو میزارم کنار از وضعیت درسیم خودمم نمیدونم چطورم ... شاید بد اما میدونم میخوام برای دی خودمو شده...

    ادامه مطلب
  • یه چیزی ...

  • نیلوبلاگ

    یه وقتایی یه چیزایی هست که فقط خودت میفهمی و خودت درک میکنی ... هر چقدر هم برای کسی توضیح بدی نمیفهمهxa0 و چقدر زندگی پر شده از این "یه چیز" ها...

    ادامه مطلب
  • اگه نخندم باید گریه کنم

  • نیلوبلاگ

    دیشب بعد از اینجا رفتم جلو پنجره چند بار نفس عمیق کشیدم و بعد یکم چشمامو رو هم گذاشتم و بعد فیزیک رو سر سری ی نگاه کردم ... 6خوابیدم ... 7مادربیدارم کردxa0 حرفی زد که باب میلم نبود ...بهم برخورد ... باهاش قهر کردم ... رنگم عینهو گچ بود:| هرکار کرد صبحانمو نخوردم حتی چیزایی ک برام اماده کرده بود و تو ک...

    ادامه مطلب
  • دو راهیه عجیبیه:))

  • نیلوبلاگ

    الان سره دو راهی عجیبی امxa0جدا نمیدونم یه یک ربع بخوابم بعد بگم برادر جان منو ببره مدرسه یا حاضر شم کم کم xa0پیاده برم یکم باد بخوره سرم خواب از سرم بپره از الان یه لحظه دلم برای خودم سوخت واسه زمانی که از مدرسه بیام:| خسته و کوفته اونش به کنار که امتحان زیست دارم سه فصل و پرسش دو درس فارسی و نوشتن سه ...

    ادامه مطلب
  • یه پست از مدرسه ...

  • نیلوبلاگ

    یه پست در مدرسه ....بعد تقریبا فکر کنم یکسال قران از حفظ خوندم برای مسابقه اونم به اجبار پرورشی ... داور هم کسی بود که سری قبل باعث شد الان 2ساله مسابقه نرفتم ... کسی رو اول کرد که برای خوندنش اونجا بودم ... دوم شدم ... جایزمو هم نگرفتم چون اول بودم مطمئن بودم ... بعد اونم دیگه مسابقه نرفتم و بعد مد...

    ادامه مطلب
  • جمله های حاشیه ی کتابام@_@

  • نیلوبلاگ

    دیروز کتابای سال قبل رو داشتم همینطور ورق میزدمxa0 حاشیه ی کتابام پره از نوشته تصمیم گرفتم بخونمشون به یکی رسیدم تاریخ و ساعتم داشت ... یه سری خاطرات مرور شد و یه آشنا برام فرستاده بود و جملش این بود ... (آبی باش مثل آسمان تا برای دیدنت همیشه سر به هوا باشم) ساعت2:8 دقیقه بامداد و یادمه اونموقع من فرد...

    ادامه مطلب
  • یه وقت هایی ... !

  • نیلوبلاگ

    آدم یک وقت هایی ، خودش را برای همیشه جا می گذارد! xa0مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده، نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه ، رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه، کوچکترین کلاس دانشکده، خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده ! کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده، xa0 پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده، xa0و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد ، xa0با دیدن ِ خود تنهای خسته اش ، xa0دهانش تلخ می شود ، xa0وبغض ! از گلویش بالا می آید.xa0 آدم، xa0یک وقت ...

    ادامه مطلب
  • این روز ها فراموشی بی معنیه ...

  • نیلوبلاگ

    +اگر فراموش نشد چی؟ - این روزا فراموشی بی معنیه .. می دونی هیچکس فراموش نمیشه .. فقط جاش توی دل آدم عوض میشه ! مثلا یهو تصمیم میگیری که بفرستیش تهِ دلت! اون ته مَها که پر آدمای به ظاهر فراموش شدس .. xa0به ظاهر فقط!xa0 وقتای تنهایی که میشه تک تک آدمای ته دلت رو میاری جلوی چشات .. بعضیاشون خندن .. بعضیا بغض .. بعضیا اشک! xa0می دونی؟ اونا از نظر دیگرون واسه تو فراموش شدن .. ولی فقط خودت می دونی که یه جایی یواشکی و پنهونی .. اما همیشه .. بهشون فکر می کنی ..xa0 بهشون فکر می کنی و فکر که کردی باز م...

    ادامه مطلب