یازدهم آذر98

خرید بک لینک

نمیدونم چمه و چه معنی میده این حجم از استرس و نگرانی ...

تو دلم انگار رخت میشورن ....

دیشب تا دوازده کلاس بودم و بعدش که بیحال شدم و ده دقیقه ی آخر رو ترجیح دادم بیام بیرون و رفتم شام ... بعد از خوردن بیحال تر شدم انگار فشارم افتاده بود:/

خیلی خیلی کم پیش میاد که این مدلی باشم ... امروز ادامه داشت این روند تا دوازده ظهر ... امروز اینم بهش اضافه شده بود که هوا پر از ابرای سفید و البته تو خونه گویا تاریکی بود یکم به نگرانی هام افزوده بود:)

نمیدونم چمه ... امیدوارم الکی باشه:) ساعت دوازده ظهر دل و زدم به دریا و گرفتم خوابیدم تا چهار به زور مامانم بیدار شدم که برم درمانگاه ولی راضی نشدم رنگ و روم عین گچه:)) دلم میره همش ...

به زور غذا خوردم و اومدم بالا و تو اتاقم و سعی کردم حالمو خوب کنم دوتا اهنگ شاد گذاشتم و بعد رفتم سراغ درس ...

دو ساعتی خوندم و باز کلاس تا ساعت یازده و نیم ...

استاد ۴ دقیقه وقت داد برای حل سه سوال و من کمتر از یک دقیقه تموم کردم و رفتم پنجره ام رو باز کردم و تازه فهمیدم بارونه:)) گویا از غروب باریده و بنده غافل بودم از بارشش ...

میتونم بگم هوا فوق والعاده بود .... رنگ اسمون صورتی بود و هوای خنک و بارون ریز و تند و بوی هوا بوی برف بود .... عالی بود عالی:))

الان بازم دل شوره دارم ... سعی میکنم به خودم بقبولونم که مریض حالم و هرگز قرار نیست اتفاق بدی بیفته ...

چه لذتی داره وقتی درس میخونی با عشق بخونی با علاقه بخونی ...

و از همه مهم تر چه خوبه که مدرسه نمیرم

خدارو شکر که از جهنمی به اسم مدرسه رهایی یافتم:))

و الانم اومدم یکم بنویسم بلکه شده کمی تا حدی از این حال بد کم شه :)) و چون ظهر خوابیدم فکر کنم بتونم تا 3 بیدار بمونم و بخونم ...

خدایا خودت کمکم کن ...

+ همچنان به مانند درد مندان جامعه وی نتوانسته ساعت مطالعه اش را به 13 برساند چه رسد ان را ثابت کند:/

+بالاخره که میتونم:/

laugh

شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:22

صفحه بندی