چه بد که جز اینجا واقعا نه کسی هست و نه چیزی که بتونم حرف بزنم تایپ کنم و مثل همیشه میریزم تو خودم و درد میشه و درد و درد ... و این بده که دوست دارم که کاش حداقل یکی بود باهاش میتونستم حرف بزنم ولی نمیشه دنیای من جوریا ک این یه ناممکنیه که انگار قرار نیست هرگز ممکن باشه و گاهی انقدر فشار روم زیاد میشه و ک نمیدونم چکار کنم ... حتی نمیتونم گریه کنم و خالی شم گاهی نفسم میگیره حتی ...
نمیدونم هدف از نوشتن اینجا چیه شاید گول زدن خودم برای اینکه دارم برای یکی تایپ میکنم ک شاید درک میکنه منو طبیعت زندگیم سخته ... و من به شدت خسته ام
یه دوست همشهری که تقریبا منو درک میکنه هست ولی حتی نمیتونم با اون حرف بزنم چون که باز این یه قانونه تو زندگیم که نباید منو بشناسه چون اگر بشناسه بد میشه چون بخاطر موقعیتی ک دارم نباید بشناسه و واقعا که این چه سخته و اون ک ازش خواهش کرده بودم تلاش نکنه برای شناختنم و فقط در حد دوست مجازی باشه و بالاخره ناراحت شد و دیروز به روم اورد و این هم تامام شد ....
دوست دارم برم به یکی از دوستام پیام بدم مثلا بگم فلانی حالم بده ... اما به این فکر میکنن ک فاطمه کی الان حالش خوبه؟؟ کی حوصلتو داره خودشون کم مشکل دارن ک تو هم بخوای بری اضافش کنی یا حوصلشو سر ببری یا وقتشو بگیری ... دوستام زیادن خیلی زیاد:)
کسایی بودن که باهاشون راحت بودم از اینا که هر وقت حالت بد میشه زرتی بهشون پیام میدی و اون جونن دلن باهات همراهی میکنن ک حالت خوب شه باهات حرف میزنن ... ولی خودم باهاشون تموم کردم دوستی رو برای همیشه نخواستم اذیت شن ... الانم ب خودم میگم این چس ناله هاتو هر کی بخونه میگه اینم دائم و الدپه ولی وقتایی ک گیرم میام اینجا و مینویسم ... از اینکه شایکسی با اینا انرژی منفی بگیره ناراحتم و عذاب وجدان دارم ببخش منو اگر خوندی و انرژی منفی گرفتی ... ولی منم جای دیگه ای نیست ک برم
تخیلی خسته ام خیلی ... از چیزایی نارحتم ک همیشگی های زندگی ام ان
از کدوم بگم؟؟ مثلا قرصایی ک میخورم از صبح ناشتا تا شب قبل خواب !! تعدادشون زیاده و خدانکنه یکیشون یادم بره و اونوقت حالم دیدنیه ...
از اینکه نمیتونم برم بیرون؟
از اینکه شبی نبوده ک با خوشحالی بخوابم؟
آلانم یه کتف درد عجیبی دارم ...حسابی اذیت میکنه
دلمم دریا میخواد .. دلم خیلی چیزا میخواد! مثلا یکم بیخیالی ... مثلا یکم قید همه چیز رو زدن مثلا یکم رفتن و برنگشتن مثلا ازاد بودن ... مثلا تو این شهر نبودن ...
دلم داره خفه میشه ...
کاش یه نفر رو داشتم که میتونستم بهش اعتماد کنم ... هیچوقت نشد ...
گاهی شدا اما بعدش پشیمونم کردن ...
خدا خستم ... فکری ب حالم کن ...بهش میگن بهم خوردگی هورمون؟؟ اثرات مشکلات؟؟ اثرات تنهایی؟؟ نمیدونم ولی هرچی که هست داره ذره ذره وجودمو میخوره و من اذیت میشم ... دلم میخواد فریاد بزنم
ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 193