هیچوقت تو زندگیم ب اندازه ی الان کم نیاوردم هیچوقت ... حتی لحظه ای ک داشتن رو جسمش خاک میریختن حتی وقتی ک رفتم تا تو سرد خونه با چشمای بسته ببینمش حتی زانوم خم شد تعادلمو از دست دادم افتادم .... ولی ب اندازه ی الان کم نیاوردم و این یه واقعیته ....
اره این یه واقعیته ک منه احمق دارم ب خودکشی فکر میکنم ....
همیشه گفتم و میگم ک خودکشی کار ادمای بازنده اس ... کسایی ک عرضه ندارن خودشونو جم و جور کنن .... آره یه واقعیته ک الان دارم ب خودکشی فکر میکنم و در عین حال ب هیچ وجه جراتشو ندارم ...
حداقلش اینه ک ب جاش بزارم برم ... تنها باشم ... تنهای تنهای تنها
دلم میخواد مدتی هم برای خودم باشم ...
خستم ... از همه و همه چی ...
تحمل کردن همه چی برام غیر ممکن شده و بقیه هم ب زور تحملم میکنن ...
میخوام چند وقتی رو بخوابم و بیدار نشم ....
نمیدونم ... هیچی نمیدونم
فقط اینو میدونم ک باختم بد هم باختم ....
دلم دریا میخواد ...
دلم شمال میخواد دلم دریا میخواد دریا خوبه خیلی خوبه هرچقدر توش گریه کنی هیچکی نمیفهمه ....
دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی نیست ...
دلم میخواد یکی کمکم کنه ولی نیست ...
دلم میخواد یکی ...
اما نیست ...
ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 173